شنبه 14 خرداد ماه سال 1390
خدا داند که دردم را کسی جز غم نمی داند
خدا داند که دردم را کسی جز غم نمی داند
واو هم با همه یاریش بیش از کم نمی داند
در این غربت سرا گویی کسی باور نمی دارد
که از بحر وجودخویشتن جز نم نمی داند
دلی دارم نمی دانم که دردش چیست درمانش
که این جامی است رمزش را کسی جز جم نمی داند
در این دریای طوفانی همه در قایق وهمند
بدان ساحل غریقان را دمی محرم نمی داند
هوا ابری است من غمگین وگریه بارش جانم
ولیکن خوب می دانم که او ماتم نمی داند
بیا جامی زن از کوثر رها کن شبهه آزر
ودیگر نشنوم آخر که مستی هم نمی داند
بیا "سعمن" به عزت کوش واز جام محبت نوش
رها کن صحبت خصمی ره آدم نمی داند

